X
تبلیغات
رایتل

مسلخ

نقاب

به زوال دل ایمان دارم که در تن سرد آینه، صدای صادقانه ی شکستن مسکن دارد و مرا به باران تشنه، به جاده ای سراب ندیده معرفی می کند.  اینجاست که نقاب را معنا می کنم و به دروغ بی پروای تو پناه می آورم.

بهانه آغاز

توصیه دو عزیز سبب تمایل من به ثبت گاهنوشتهایم بر صفحات وبلاگ پیش رو گردید. من بدنبال حقیقتم و تا زنده ام از آن دست نمی دارم. من معتقدم در نهایت، حقیقت هستی، از راه تفکر و تلاش زمینی و علمی بشر، محکوم به رسواییست و امید دارم در آن زمان نیز سهمی از کشف و ضیافت آن داشته باشم. 

امروز مصمم به ثبت و به اشتراک گذاری نظرات و اندیشه هایم در این مجال هستم و تلاشم همه اینست که زمانی را به حتم به آن اختصاص دهم.  بدرود

کنکور

نمی دونم چرا احساس می کنم لحظه های این روزای من ارزش مرور کردن و در میان گذاشتن ندارند.
رنگ و لعاب این روزای من خیلی پردیده                        سهم و سزای من از زندگی رنج و فریبه
شعر هم دارم می گم. بگذریم.
یه دو سه ماهی تلاش در حد بضاعتم را کردم و آزمونش را دادم و باز به یادم آمد که این آزمون که اسمش را کنکور گذاشتند، یکی از بزرگترین ناراستیهای دوران زندگی همه ما بچه های ایرانه. یک اشتباه در جایی اشتباه، در زمانی اشتباه، به روشی اشتباه و به دلیلی اشتباه. چه میشه کرد. زورش که خیلی زیاد بوده که مثل همه اشتباهات تدوین شده و رسمی در زندگانی ما و اجدادمان و فرزندانمان که فکر می کنم تقریبا همه زندگیمون رو پوششی کامل میده، دوامی غیر قابل تصور داشته و صد البته که انتقاد کردن و اصلاح که به عنوان آخرین اقدام فرهنگی ما ایرانیان تعریف و تدوین شده البته اونهم در جایی که هیچ راه حلی حتی تحمل کردن نسل به نسل و صده ای مان پاسخگویمان نباشد، معلوم نیست کی بتواند گره ای از کار ما بگشاید تازه اگر انتقاده هم اشتباهی نباشد.

عذر کمرنگی من تا زمستان

سعی دارم منبعد در این مجال یادداشتهای روزانه ام را با هر آنکس که بیند و خواند در میان بگذارم اما عذر مرا بپذیرید که تا اوایل دیماه بدلیل کمبود زمان و مشغله فراوان کمرنگ باشم. اگر می آموختم چگونه زمان و ذهنم را نظم دهم و دلبستگیهایم را قربانی روزمرگیهایم نکنم چقدر عالی می شد. اما متاسفانه تا کنون موفق به این کار نشدم و یا شاید خیلی هم به این کار نپرداخته ام. به هر روی اگر کسی در انجام این موضوع یاریم کند و راهنمایم باشد، بسیار به بنده لطف نموده و قدردان او خواهم بود.

مسلخ

از بودن هیچ عایدی ندارم، این را لحظه های هنوزِ بر باد رفته می آموزند. آه ای تمام سهم ناچیز من از تولد با بوی مرگ آمیختة هستیم، ای درک بیهو ده ی تشنگی، تلخی سرشته بر پیکر عریانتان را می بوسم و مرگ تمامی من را ارمغانتان می دهم. شاید شما نیز به زوال ایمان و باوِر رویش دوباره، به اندازه من ایمان دارید، که اینچنین تلخ، آبستن بودن گشته اید. دیگر همه ی دار و ندارم پیو ستگیشما را نوبت گرفته اند، اما انتظارتان تنها، راه مسلخ فراموشی را می داند.

1 2 >>