X
تبلیغات
رایتل

مسلخ

امید

به پنداره شب سرد و ناامید از صبح شدن زمستان، چه گستاخانه و خاموش، گرمای ظهر داغ تابستان آرمیده و با نیشخندی، همه فضیلت پر غرورش را به تباهی کشانده است. حتی فضیلت نیز، مغموم دروغ بودنش هست و غرور با تنی لرزان و چشمانی نگران به فردا می اندیشد و هر لحظه همچون چادر مادربزرگ بوی مرگ می دهد. آینه ها به سرخی غروب، چهره زشت زندگی را با شرم نگه داشته اند و من از ورای آینه ها، سرخی شرم نشسته بر زمینه منظره ای آبی زده را به نظاره نشسته ام و منظره ام را با آنچه از تو می پندارم، می آویزم، تا باز رنگی نو بگیرد، چیزی نو شود، هر آنچه هرگز نبوده و در آینه ها نخواهد بود.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.